تبليغاتX
محکومیت به تنهایی


محکومیت به تنهایی

محکوم شدم به تنهایی بخاطر کسی که بی دلیل تنهایم گذاشت ومن او را هرگز نمی بخشم

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم ،اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روزهایم را باز می کرد.گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم ،اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی می کردی. من در کنار تو بودم بی آنکه شورو نوایی داشته باشم.بی آنکه بدانم تو از خورشید گرمتری، بی آنکه بدانم تو از همه شعرهایی که من از بر کرده ام شنیدنی تری.من در کنار تو بودم ،اما دریغا نمی دانستم کجا هستم. نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم. هرشب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروازه های قیامت ببرد.من انگار منتظر بودم که کسی بیاید که قلبش زادگاه همه گلها باشد. وقتی به من نگاه می کردی چشمهایم را بستم. وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم. مهربانانه آمدی ،سنگدلانه رفتم .از شکفتن گفتی،از خزان سرودم،ناگهان مه همه جارا فراگرفت.حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابرهای مهاجر رفتند شب آمد و چراغها نیامدند، ظلمت آمد و چشهایت نیامدند. شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال قصد اقامت دارد. کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت می کردند. اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی. اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم، آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو کنم....

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:54 توسط هستی| |

وای باران وای باران.شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما ،چه کسی نقش تو را خواهد شست.

ای عزیز من،بی تو چه سخت است که من جز کلمات چاره دیگری نداشته باشم.هرچند عزیزی چون تورا دارم و غمی ندارم پس با تو بودن را با نگارش چهره ات به هم آمیخته و به تو از تو می نویسم:

باتو من همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم.

باتو آهوان این صحرا کودکان همبازی منند.

با تو کوهها هامیان وفادار خاندان منند.

با تو من با بهار می رویم.

با تو من در عطر یاسها پخش می شوم و در قلقل چشمه ها می خندم و در نای جویباران زمزمه می کنم.

باتو من عشق را،شوق را،زندگی را،و مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.

با تو من در غربت این صحرا ،در سکوت این آسمان،و در تنهایی این بی کسی غرق شوق و خروش و جمعیتم.باتو درختان برادران منند و پرندگان خواهران منند،و گلها کودکان من،

(پس وجودت همیشه زلال وپاک و همیشه در جریان است.) 

دیروز بهترین روز زندگیم بود اما خرابش کردی امروز بی تو باید شروع کنم باید یاد بگیرم زندگی بی تو هم می شه.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 7:55 توسط هستی| |

چگونه فراموشت کنم تو را. که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی.

عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی. آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی. و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی. و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی. چگونه فراموشت کنم تو را ،که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم. و طپش قلبت را حس می کردم . و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم ،که خدایا پس کی او را خواهم یافت. چگونه فراموشت کنم تو را ،که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند.

دستم را به تو می دهم ،قلبم را به تو می دهم ،فکرم را نیز به تو می دهم. بازوانم را به تو می بخشم ،و نگاهم از آن توست. و شانه هایم که نپرس . دیگر بامن غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.

چگونه فراموشت کنم تو را ،

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد.پیشتر ها سبز را نمی شناختم ،بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم .سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده ،فکرت را به من بده، سرت را روی شانه هایم بگذار.

و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:2 توسط هستی| |

مرا در بیستون بر خاک بسپارید که شبها

غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم

بگویم عاشقم،بی همدمم، دیوانه ام ،مستم

نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم

از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم

خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:46 توسط هستی| |

داشتم می رفتم که همه چیز خداحافظی کنم.

داشتم می رفتم تا از دنیا، با تمام نیرنگها ،بدی ها و پستی هایش فرار کنم. گمان نمی کردم چشمی در جست وجوی من باشد.

در راهی بود که از انتهایش خبر نداشتم و هرچه بیشتر پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم. از همه چیز دل بریده بودم. در انتظار مردن لحظه های را سپری میکردم.

دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد.

دلم از سنگ شده بود، وجودم سرد سرد. تنها برای خاک زنده بودم. من در نظر درختان،گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم. من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العمل های من می خندید. حاضر بودم که ببینم در زندگی شکست خوردم . تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم.

نمی خواستم که کسی برایم گریه کند. من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد. از سراسر وجودم غرور می جوشید، که از بازگشتم خود داری می کرد. تا اینکه سحر ،بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد. از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد. باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم. دیگر واژه ی زندگی برایم زیبا بودم. زنده بودم تا زندگی کنم. افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم. دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم. اما بر لبهای من ترانه ی سکوت جاری بود. از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم.

دلم می خواست برگردم، ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد. مجبور شدم در این راه بی پایان جلو تر روم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:40 توسط هستی| |

قاصدک غم دارم ، غم آلودگی و در به دری غم تنهایی و خونین جگری.

قاصدک وای به من ،همه از خویش مرا می رانند.

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند.

مادر من غم هاست،مهد و گهواره من ماتم هاست.

قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست.آسمان نگهم بارانیست.

قاصدک غم دارم ،غم به اندازه سنگینی عالم دارم.

قاصدک ،غم دارم ،غم من صحراهاست.

افق تیره او ناپیداست.قاصدک ،دیگر از این پس منم و تنهایی.

و به تنهایی خود در هوس عیسایی ،و به عیسایی خود،منتظر معجزه ای غوغایی .

قاصدک،زشتم من ،زشت چون چهره سنگ خارا،

زشت مانند زال دنیا.

قاصدک،حال گریزش دارم ،می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست.

پستی و مستی و بدمستی نیست.

می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست .شاید آن نیز فقط یک رویاست!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:21 توسط هستی| |

سلام دوستان همیشه سعی می کردم احساسم ،دردای دلمو تو شعر بیان کنم سعی کردم هر دردی دارم تو ظاهرم تاثیر نذاره به خاطر همین تبدیل شده بودم به یه دختر بی احساس سنگ دل مغرور جز خودم به کسی فکر نمی کردم کسی واسم مهم نبود ولی این بار می خوام حرف بزنم می خوام از این خواب سیاه بگم که هیچوقت انتظارشو نکشیده بودم هیچوقت انتظارشو نداشتم که یکی بتونه دلمو بدزده قلبمو بشکنه احساسمو لگد مال کنه خیلی سخته یکی که عاشقانه دوسش داری بذاره بره با همه ی اینها نام زیبای تو را در کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد و عکس قشنگت را در قابی از جنس عشق می گذارم تا همه بدانند تو سلطان جان من و فاتح دلم هستی...

بهترینم امروز نیستی امروز تنهای تنهام  و این تنها تا ابد دوستت دارد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:29 توسط هستی| |

می دانم که در نبودت باید بگریم بگریم درحالی که نابود شدنم را و اشکهایم را نمی بینی

عین تمام اشکهایی که تا به حال در نبودت ریختم می دانم که فریادم راهم نمی شنوی

عین تمام فریادهای بی صدایی که تا کنون در نبودت کشیدم

می دانم که هنوز دلتنگت هستم و هنوز باور ندارم رفتنت را

و هر روز به انتظار آمدنت روزها را به شب می رسانم و هنوزپشت پنجره

کوچه ها را به انتظارت نظاره می کنم تا شاید بیایی

هنوز هم سراغت را ازهمه می گیرم در حالی که تو نیستی

و هیچ خبری از تو نیست و هر روز نا امید منتظر فردایی دیگر می نشینم

نمی دانم تا کی باید منتظر بمانم و نمی دانم می آیی یا نه

ولی فقط منتظرت می مانم حتی اگر بازنگردی حتی اگر نیایی

دوستت دارم و تا ابد منتظر حضورت می مانم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:31 توسط هستی| |

چی بگم از کجا بگم،دردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنم،حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد و رفت ،عاشق مردم شد و رفت

عشقی که بی فروغ نبود ، برای من دروغ نبود

بغض نشسته تو گلوم ،وفتی نشستی روبروم

من از خودم چرا بگم، می خوام از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو ،دست میدم به دست تو

دل از زمونه می کنم، حرف دلم رو می زنم

چه حالتی داره چشات، نرگس بیمار چشات

چشم تو خوابم می کنه ، مست و خرابم می کنه

وقتی نشستی رو به من ،از عاشقی بگو به من

بزار چشات دل ببره ، این جوری باشه بهتره

چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپرده مو

میشه فراموشت کنم خاطره های مردمو

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:30 توسط هستی| |

در عشق شکست نیست

اگر شکستی هست در نوع تفکر ماست

خداوندا ! غرورم را شکستند

 پل سبز عبورم را شکستند

 چه بي رحمانه در اين پاييز غربت 

 دل سنگ صبورم را شکستند

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:29 توسط هستی| |


Design By : Night Skin